یا مهربانترین
و میتوان جایی را دید و سراغ گرفت که کبوتران آن پرواز را تکرار کنند و ما را در حیرت بدون غم فرو برند و هیچ گلهای نداشته باشند و دامی پهن نباشد که دانهای حیف شود و هنوز را در کشاکش تیرگی شب ننهند و روز را بهترین پرده شب نکنند و شب را چادر سیاه بر تمام تنهاییها و مرگ را آغاز هستی دیگر و موت مفهوم پیدا نکند و زمینی که شوره زار نباشد و درختانی که خزان نبینند و سبزههایی که در پای خود تعفن نشناسند و گلهایی که در تمام فصول بهاریاند و نگاهی که امید دارد و نامیدی نشاسد و تو همچنان در طی آن تواناتر از قبل و گم کنندترین یاسها و اینجا کجاست برای ما شهری که باید بسازیم و ما قادر به ساخت آنیم.
میتوان شهری را سراغ گرفت که مردمش به هم یاری بی محنت کنند
میتوان در راهی رفت که راکبان آن نگاهی به پیادهها کنند
میتوان پا در سرایی نهاد که همه در آن به هم محبت کنند
میتوان چشمانی را دید که با بازی روزگار قهر بی عیار کنند
میتوان سخنانی را شنید که اوج آن نازکتر از لطف یار باشد
میتوان دستانی را سراغ گرفت که برای همه دعا و یاری بی ادعا کنند
میتوان گامهایی را رفت که در آن خطا ، خطی نگیرد
میتوان صدایی را شنید که در آن لرزش گناه موجی نداشته باشد
میتوان یارانی را یافت در صداقت آنها گمان نباشد
میتوان همراه نسیمی شده که هر لحظه جهتی را هدف نگیرد
میتوان شبی را سراغ گرفت که ره صدساله را در آن بتوان طی نمود
میتوان روزی را طی کرد که در آن گرهای از کور گرههای گرفتاران گشود
میتوان خانهای ساخت بهر بیسرپناهان خانه بدوش
میتوان درختی کاشت که سایه سار آن دلگشای رهگذران باشد
میتوان شمی روشن کرد که روشنی بخش رهرو راهرو تاریک و ظلمانی باشد
میتوان تیری زد که هدف آن نابودی دشمن انسانیت و هدایت باشد